ساده و صمیمی › ویرایش — WordPress.

 این بزرگترین آرزوم بود که کناره ستاره ها باشم .با اونا پرواز کنم

مادرم  می گفت:چشمات وببند وتصورکن…بعدا آنچه راکه بخواهی اتفاق می افتد.

وحالا…حالادارم پرواز می کنم.کناره ستاره هام عجیبه نه.شایدم بالاخره فرمول مامان کارساز شده ولی من بیشتر ازهزار بار امتحان کرده بودم نمی شد…

حقیقت داره این منم سبک.آرام.آزادمثل یک پرنده. نه نه مثل یک ستاره. من پیش ستاره هام.می خندم.قهقهه میزنم.فریادمی کشم…

انگار همین چند لحظه پیش بود که روی تخت بودم.سنگین واخمودرحالی که دستم تودست مامان بودوبهم می گفت:چشمات وببندو تصور کن کناره ستاره هایی…و حالا …اینجام.

همین چندلحظه پیش بود که ازدردبه خود می پیچیدم ونفس کشیدن برام سخت شده بود.احساس می کردم خلوارها سنگ درجای جای بدنم رخنه کرده وحملش برام امکان نداره  ومیخکوبم کرده…همین چندلحظه پیش بود که دکتر بالای سرم بود و به مادرم می گفت: صبور باشید.دیگه چیزی نمونده… راحت می شه……

                                                                                                              شهرزاد 27/5/87

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.